تبليغاتX
تنها غريبه

تنها غريبه

اگر تنهاترین تنها شوم باز هم خدا هست او جانشین همه نداشتنهاست

 

 

در زمان حضرت سلیمان دو تا گنجشک یه گوشه ای نشسته بودند. گنجشک نر به گنجشک ماده اظهار محبت می کرد. می گفت تو محبوبه منی. تو همسر منی. دوستت دارم. عاشقتم. چرا به من کم محبتی؟ چرا محلم نمیذاری؟ فکر کردی من کم قدرت دارم تو این عالم ؟ من اگه بخوام می تونم با نوک منقارم تخت و تاج سلیمان رو بردارم بندازم تو دریا.

باد که مسخر حضرت سلیمان بود پیام رو به گوش سلیمان رسوند. حضرت تبسمی کرد و فرمود اون گنجشک ها رو بیارید پیش من. آوردند.سلیمان به گنجشک نر گفت خوب ادعاتو اجرا کن بینم. گفت من چنین قدرتی ندارم. سلیمان گفت پس الان به همسرت گفتی؟ گفت خوب شوهر گاهی جلو همسرش ادعایی میکنه و حرفی میزنه . عاشق که ملامت نمیشه. من عاشقم.  واقعا دوسش دارم. این به من توجهی نداره . حضرت به گنجشک ماده گفت اینکه به تو اظهار محبت میکنه چرا بهش توجه نمیکنی؟ گفت یا نبی الله چون دروغ میگه. هم منو دوست داره هم یه گنجشک دیگه رو.

مگه تو یک دل چند تا محبت جا میگیره؟

این کلام در دل جناب سلیمان چنان اثری گذاشت که تا چهل روز گریه می کرد و فقط یک دعا می کرد. می گفت:

الهی دل سلیمان رو از محبت غیر خودت خالی کن.

+نوشته شده در دوشنبه 25 بهمن1389ساعت9:14توسط سمين | |

 

گنجشک با خدا قهر بود

روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت : فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند

و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت می آید .

من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود

و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد


و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست

فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود

با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست


گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم.آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام !

تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟

چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفت ه بود؟

و سنگینی بغضی راه کلامش بست


سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند

خدا گفت : ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند

آن گاه تو از کمین مار پر گشود گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود


خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم!

و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی!اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود .

ناگاه چیزی درونش فرو ریخت


های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد.

+نوشته شده در یکشنبه 24 بهمن1389ساعت19:5توسط سمين | |


زنی از خانه بیرون آمد و سه پیرمرد را با چهره های زیبا جلوی در دید.
به آنها گفت: « من شما را نمی شناسم ولی فکر می کنم گرسنه باشید، بفرمائید داخل تا چیزی برای خوردن به شما بدهم.»
آنها پرسیدند:« آیا شوهرتان خانه است؟»
زن گفت: « نه، او به دنبال کاری بیرون از خانه رفته.»
آنها گفتند: « پس ما نمی توانیم وارد شویم منتظر می مانیم.»
عصر وقتی شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را برای او تعریف کرد.
شوهرش به او گفت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائید داخل.»
زن بیرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: « ما با هم داخل خانه نمی شویم.»
زن با تعجب پرسید: « چرا!؟» یکی از پیرمردها به دیگری اشاره کرد و گفت:« نام او ثروت است.» و به پیرمرد دیگر اشاره کرد و گفت:« نام او موفقیت است. و نام من عشق است، حالا انتخاب کنید که کدام یک از ما وارد خانه شما شویم.»
زن پیش شوهرش برگشت و ماجرا را تعریف کرد. شوهـر گفت:« چه خوب، ثـروت را دعوت کنیم تا خانه مان پر از ثروت شود! » ولی همسرش مخالفت کرد و گفت:« چرا موفقیت را دعوت نکنیم؟»
فرزند خانه که سخنان آنها را می شنید، پیشنهاد کرد:« بگذارید عشق را دعوت کنیم تا خانه پر از عشق و محبت شود.»
مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بیرون رفت و گفت:« کدام یک از شما عشق است؟ او مهمان ماست.»
عشق بلند شد و ثروت و موفقیت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن با تعجب پرسید:« شما دیگر چرا می آیید؟»
پیرمردها با هم گفتند:« اگر شما ثروت یا موفقیت را دعوت می کردید، بقیه نمی آمدند ولی هرجا که عشق است ثروت و موفقیت هم هست!
»
آری... با عشق هر آنچه که می خواهید می توانید به دست آوردید???????????

+نوشته شده در سه شنبه 6 مهر1389ساعت9:47توسط سمين | |

 

به نام انکه به ما قلبی اطاع کرد.

 تا به وسیله آن با خودش رازو نیاز کنیم.

و در آن قلب کوچک ما دنیایی از غم و شادی قرار داد تا هیچ گاه او را از یاد نبریم.

 در آن دنیای کوچک آسمانی از محبت قرار داد تا ما انسانها از آن به خوبی استفاده کنیم و در آسمان آبی آن خورشیدی از ایمان قرار داد تا به وسیله آن با آرامش کامل با خودش  راز و نیاز کنیم.

 آری آسمان قلب کوچک ما محبت است که رنگش آبی است و ما آن را با نفرت به تاریکی کامل تبدیل کردیم.

بیایید تا این گردو غبار، و این تاریکی را از قلب خود دور سازیم تا نور ایمان در دل ما مانند شکوفه های بهاری باز شکوفا شود.

+نوشته شده در پنجشنبه 13 خرداد1389ساعت9:49توسط سمين | |


 

هیچ کسی مثل من و تو زنده در هوای هم نیست...

هیچ کسی مثل من و تو جفت هم نیمه هم نیست...

نباید بین من و تو نفسی فاصله باشه...

وقتی می تونه جدایی قصه  دلتنگی باشه...

بیا تا با هم بسازیم خونه  عشق و دوباره...

وا کنیم پنجره هاشو رو به مهتاب و ستاره...

من و تو با هم می تونیم پلی تا خورشید بسازیم...

تا به فردایی دوباره شب و یک نفس بتازیم...

چرا بی همدیگه باشیم وقتی تنهایی عذابه؟؟؟

وقتی لحظه های دیدار واسمون مثل یه خوابه...

هیچ  کسی مثل من و تو زنده در هوای هم نیست...

هیچ  کسی مثل من و تو جفت هم نیمه هم نیست...

كاش الآن آغوش گرمت سرپناه خستگيم بود...

دو تا چشمات پر از اندوه، واسه دل‌شكستگيم بود...

آرزوم اينه كه دستام توي دستاي تو باشه...

تنگي اين دل عاشق با نوازش تو واشه...

واسه چي خدا نخواسته من تو آغوش تو باشم؟

قول مي‌دم با داشتن تو هيچ غمي نداشته باشم...

همه‌ي هستي قلبم تو دو حرف خلاصه مي‌شه:

عشق تو،               بودن با تو،

دو نياز زندگيشه...

پرم از ترانه تو، گرچه واژه‌ها حقيرن...

خوبه وقتي نيستي پيشم، اونا دستامو مي‌گيرن...

راز عشق منو هيچ كسي غير مهتاب نمي‌دونه،

تنها شاهد واسه غصّه، گريه و تنهاييمونه!

واي اگه من اين نبودم كاش مي‌شد پرنده باشم...

تا از اين دور بودن از تو بتونم بلكه رها شم!!!...

يه پرنده شم شبونه بكشم پر به خيالت...

برسم به لونه‌ي تو بگيرم سر زير بالت...

زندگيم رنگ خدا بود، اگه تنها تو رو داشتم...

اگه مي‌شد واسه گريه، رو شونت سر مي‌گذاشتم.......

+نوشته شده در سه شنبه 11 خرداد1389ساعت11:41توسط سمين | |

 برای او می نویسم ... برای او که رفت ... برای همیشه رفت

من آمدم ... تو بودی ... من ماندم تو رفتی

من آمدم ... تو نبودی ... من ماندم تو نماندی

آری من آمدم تا در کنارت آرامش بگیرم

آرامشی جاودانی که باز هم با سرمای سینه سوز سنگ مزارت تک تک استخوانهایم را می سوزاند !!!

آری آرامش را پس از ماهها هنوز هم در کنار تو جستجو میکنم

آرامشی که وقتی نیستی با یادت ... نامت و در کنارت حاصل میشود

با من عهد ببند !!

با من عهد ببند که منتظرم می مانی

با من عهد ببند که لذت دیدن خود را در رویای نیمه شبم از من نگیری

با من عهد ببند که برای آرامش ابدیم در کنار خودت واسطه میشوی !!

با من عهد ببند که برای همیشه برایم و در کنارم میمانی

با من عهد ببند !!

بهار بود و تو بودی و عشق بود و امید

بهار رفت و تو رفتی و عشق ماند و هر آنچه بود گذشت

+نوشته شده در چهارشنبه 29 اردیبهشت1389ساعت12:42توسط سمين | |

 

                                

چشمای منتظر به پیچ جاده دلهره های دل پاک و ساده ، پنجره ی باز و غروب پاییز نم نم بارون تو خیابون خیس .

یاد تو هر تنگ غروب تو قلب من میکوبه سهم من از با تو بودن غم تلخ غروبه ، غروب همیشه واسه من نشونی از تو بوده برام یه یادگاریه جز اون چیزی نمونده...

چشمای منتظر به پیچ جاده دلهره های دل پاک و ساده پنجره ی باز و غروب پاییز نم نم بارون تو خیابون خیس .

یاد تو هر تنگ غروب تو قلب من میکوبه سهم من از با تو بودن غم تلخ غروبه ، غروب همیشه واسه من نشونی از تو بوده برام یه یادگاریه جز اون چیزی نمونده...

تو ذهن کوچه های آشنایی پرشده از پاییز تن طلایی تو نیستی و وجودم و گرفته شاخه ی خشک پیچک تنهایی!

                                                                            Click for larger version

 یاد تو هر تنگ غروب تو قلب من میکوبه سهم من از با تو بودن غم تلخ غروبه...

غروب همیشه واسه من نشونی از تو بوده برام یه یادگاریه جز اون چیزی نمونده...

تو ذهن کوچه های آشنایی پرشده از پاییز تن طلایی تو نیستی و وجودم و گرفته شاخه ی خشک پیچک تنهایی!

یاد تو هر تنگ غروب تو قلب من میکوبه سهم من از با تو بودن غم تلخ غروبه...

غروب همیشه واسه من نشونی از تو بوده برام یه یادگاریه جز اون چیزی نمونده...

+نوشته شده در پنجشنبه 23 اردیبهشت1389ساعت13:3توسط سمين | |

+نوشته شده در چهارشنبه 8 اردیبهشت1389ساعت10:42توسط سمين | |

http://www.ee.psu.edu/pub/ee578/access/img/20jilp1.jpg

(خدایا)

خدایا چرا بعضی ها فكر میكنن فقط خودشون آدمن ؟!

خدایا چرا بعضی ها فكر میكنن هر چی اونا میگن درسته ؟!

خدایا چرا بعضی ها فكر میكنن هیچكس غرور نداره بجز خودشون ؟!

خدایا چرا بعضی ها فكر میكنن همه غلام حلقه بگوشن و اونا شاهزاده ی قصه ها ؟!

خدایا چرا ... ؟!


خدایا مگه نگفتی همه از یك گل بوجود اومدن؟ مگه نگفتی سرشتمون یكیه؟

پس چرا...

خدایا جای حقی ٬ صدامو میشنوی؟

خدایا چرا بعضی ها معنی محبتو نمیفهمند ؟!

خدایا چرا بعضی ها با غرور پوشالی و بیجاشون دیگرانو نابود میكنن ؟!

خدایا چرا بعضی ها خیانت میكننو به روشونم نمیارن ؟!

خدایا چرا بعضی ها از خورد شدن آدما لذت میبرن ؟!

خدایا گوش می كنی دارم شكایت میكنم ٬

خدایا آخه چرا بعضی ها اگه بهشون محبت میكنی٬ فكر میكنن وظیفه بوده ؟!

خدایا چرا بعضی ها اشتباهات دیگرانو مثل پتك میكوبن تو سر طرف اما برا خودشونو ...؟!

خدایا چرا بعضی ها جای قلب ٬ سنگ تو سینشونه ؟!

خدایا چرا بعضی ها عشقو با هوس عوض میكنن ؟!

خدایا چرا بعضی ها راه به راه زخم زبون میزنن ؟!

خدایا چرا بعضی ها قسم دروغ میخورنو ككشونم نمیگزه ؟!

خدایا مگه اونا تو رو باور ندارن ؟! چرا از تو خجالت نمیكشن ؟!

خدایا چرا بعضی ها ... ؟!

خدایا چی بگم كه خودت شاهدی .

خدایا كمكمون كن جزء این بعضی ها نباشیم.

خدایا امید چشمای گریون همه ی ما تویی ٬ نا امیدمون نكن.

خدایا كم نیستن جوونایی كه بازیچه ی همین بعضی ها میشنو نا امید از زندگی

خودكشی میكنن ٬ خدایا خودت ببخششون

+نوشته شده در یکشنبه 2 اسفند1388ساعت18:27توسط سمين | |

 

 

به نام خدای تنهای تنها

سلام بچه ها میگن پنجشنبهُ شب آرزوهاست، اما آرزو ....

میگن هر آرزویی که داشته باشی توو این شب برآورده میشه ، اما...

میگن این شب شب عشق و عاشقی ما و خداست ، اما من عشقي ندارم عشق من فقط خداست چون كه هيچ وقت تنهام نمي ذاره و هميشه و همه جا يارو ياورم بوده ...

امشب یاد پارسالی رو کردم که با چه عشق و علاقه ای شب لیله الرغائب رو روزه گرفتم و آخر شب دعا کردم ، اما...

حالا وقتی یه سال گذشته داشتم فکر می کردم پنجشنبه چه آرزویی کنم دیدم واقعا خواسته ای ندارم،اما...

حالا خوشحال میشم اینجا بیاین و بنویسین که آرزوتون چیه....

امیدوارم همیشه حس و حال خوبی داشته باشین و آرزوهای قشنگ...

(البته ناگفته نمونه من خیلی از آرزوهام توو اون شب امسال برام تبدیل به خاطره شدن اما يه خاطره تلخ)

+نوشته شده در چهارشنبه 28 بهمن1388ساعت10:26توسط سمين | |

اين داستان ر و هم تقديم مي كنم به همه همراهان هميشگي كلبه تنهايي هام!


پسر به دختر گفت اگه يه روزي به قلب احتياج داشته باشي اولين نفري هستم كه

 ميام تا قلبمو با تمام وجودم تقديمت كنم.دختر لبخندي زد و گفت ممنونم.


تا اينكه يك روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نياز فوري به قلب داشت..از پسر

 خبري نبود..دختر با خودش ميگفت :ميدوني كه من هيچوقت نميذاشتم تو قلبتو به

من بدي و به خاطر من خودتو فدا كني..ولي اين بود اون حرفات؟!..حتي براي ديدنم

هم نيومدي...شايد من ديگه هيچوقت زنده نباشم.. آرام گريست و ديگر چيزي

نفهميد...


چشمانش را باز كرد..دكتر بالاي سرش بود.به دكتر گفت چه اتفاقي افتاده؟دكتر گفت

نگران نباشيد پيوند قلبتون با موفقيت انجام شده.شما بايد استراحت كنيد..درضمن

اين نامه براي شماست..! دختر نامه رو برداشت.اثري از اسم روي پاكت ديده نميشد.

بازش كرد. درون آن چنين نوشته شده بود: سلام عزيزم.الان كه اين نامه رو ميخوني

من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش كه بهت سر نزدم چون ميدونستم اگه

بيام هرگز نميذاري كه قلبمو بهت بدم..پس نيومدم تا بتونم شرط عشق رو به جا

بیارم..اميدوارم عملت موفقيت آميز باشه.(عاشقتم تا بينهايت)


دختر نميتوانست باور كند..اون اين كارو كرده بود..اون قلبشو به دختر داده بود..

آرام اسم پسر را صدا كرد و قطره هاي اشك روي صورتش جاري شد..و به خودش

گفت: چرا هيچوقت حرفاشو باور نكردم؟!!!...

 

+نوشته شده در چهارشنبه 28 بهمن1388ساعت10:7توسط سمين | |

کودک نجوا کرد ؛ خدایا با من حرف بزن ، مرغ دریایی آواز خواند ولی کودک نشنید

سپس کودک فریاد زد خدایا با من حرف بزن ، رعد در آسمان پیچید ، اما کودک نشنید .

کودک نگاهی به اطرافش انداخت و گفت : خدایا بگذار ببینمت، ستاره ای درخشید ولی کودک توجهی نکرد .

کودک فریاد زد : خدایا به من معجزه ای نشان بده و یک زندگی متولد شد ، اما کودک نفهمید.

کودک با نا امیدی گریست خدایا با من در ارتباط باش ، بگذار تا بدانم اینجایی

بنابراین خدا پایین آمد و کودک را لمس کرد ؛

ولی کودک پروانه را کنار زد و رفت ...!!!

+نوشته شده در یکشنبه 18 بهمن1388ساعت11:38توسط سمين | |

عکس عاشقانه ی جالب

مسافر کوله پشتی اش را برداشت و راه افتاد. رفت که دنبال خدا بگردد و گفت : تا کوله ام ازخدا پر نشود بر نخواهم گشت .نهالی رنجور و کوچک کنار راه ایستاده بود ، مسافر با خنده ای رو به درخت گفت: چه تلخ است کنار جاده بودن و نرفتن ؛ درخت زیر لب گفت: ولی تلخ تر آن است که بروی و بی رهاورد برگردی کاش می دانستی آنچه در جست و جوی آنی در همین جاست . مسافر رفت و گفت : یک درخت از راه چه می داند ، پاهایش در گل است ، او هیچگاه لذت جست و جو را نخواهد یافت . او شنید که درخت گفت : اما من جست و جو را از خود آغاز کرده ام و سفرم را کسی نخواهد دید ، جز آنکه باید .

مسافر رفت و کوله اش سنگین بود.

هزار سال گذشت...هزار سال پر پیچ و خم ، هزار سال بالا و پست . مسافر بازگشت ، رنجور و نا امید.

خدا را نیافته بود اما غرورش را گم کرده بود.

مسافر به ابتدای جاده رسید ، جاده ای که روزی از آن آغاز کرده بود . زیر سایه اش نشست تا لختی بیاساید.

درخت گفت : سلام مسافر در کوله ات چه داری؟ مرا هم میهمان کن.

مسافر گفت : بالا بلند تنومندم شرمنده ام کوله ام خالی است و هیچ چیز ندارم ...

درخت گفت : چه خوب ، وقتی هیچ نداری همه چیز داری!

اما آن روزکه می رفتی ، در کوله ات همه چیز داشتی ، غرور کم ترینش بود. جاده آن را از تو گرفت ، حالا در کوله ات جا برای خدا هست و قدری از حقیقت را در کوله مسافر ریخت ،دست مسافر از اشراق پر شد و چشم هایش از حیرت درخشید و گفت : هزار سال رفتم و پیدا نکردم و تو نرفتی و این همه یافتی !؟

درخت گفت : زیرا تو در جاده یافتی و من در خودم ...


و پیمودن خود دشوارتر از پیمودن جاده هاست ...!!!



+نوشته شده در یکشنبه 18 بهمن1388ساعت10:9توسط سمين | |


تازه فهميد که هيچ زندگی نکرده است. تقويمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود. پريشان شد و آشفته و عصبانی. نزد خدا رفت  تا روزهای بيشتری از خدا بگيرد.
داد زد و بد و بيراه گفت،خدا سکوت کرد.
آسمان و زمين را به هم ريخت، خدا سکوت کرد.
به پر و پای فرشته و انسان پيچيد، خدا سکوت کرد.
کفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سکوت کرد.
دلش گرفت و گريست و به سجاده افتاد، خدا سکوتش را شکست و گفت: اما يک روز ديگر هم رفت. تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادی. تنها يک روز ديگر باقيست. بيا و لااقل اين يک روز را زندگی کن.
لابه لای هق هقش گفت: اما با يک روز... با يک روز چه کار می‌توان کرد...
خدا گفت: آن کس که لذت يک روز زيستن را تجربه کند، گويی که هزارسال زيسته است و آنکه امروزش را در نمی‌يابد، هزار سال هم به کارش نمی‌آيد.
و آن گاه سهم يک روز زندگی را در دستانش ريخت و گفت: حالا برو و زندگی کن. او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش  می‌درخشيد. اما می ترسيد حرکت کند، می‌ترسيد راه برود، می‌ترسيد زندگی از لای انگشتانش بريزد.
قدری ايستاد... بعد با خودش گفت: وقتی فردايی ندارم، نگه داشتن اين زندگی چه فايده ای دارد، بگذار اين يک مشت زندگی را مصرف کنم. آن وقت شروع به دويدن کرد.
زندگی را به سر و رويش پاشيد، زندگی را نوشيد و زندگی را بوييد و چنان به وجد آمد که ديد می تواند تا ته دنيا بدود، می تواند بال بزند، می‌تواند پا روی خورشيد بگذارد. میتواند...
او در آن يک روز آسمان خراشی بنا نکرد،
زمينی را مالک نشد،
مقامی را به دست نياورد اما...
اما در همان يک روز دست بر پوست درخت کشيد.
روی چمن خوابيد.
کفش دوزکی را تماشا کرد.
سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايی که نمی‌شناختندش سلام کرد و برای آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد.
او در همان يک روز آشتی کرد و خنديد و سبک شد،
لذت برد و سرشار شد و بخشيد،
عاشق شد و عبور کرد و تمام شد.
او همان يک روز زندگی کرد اما فرشته ها در تقويم خدا نوشتند:

امروز او در گذشت، کسی که هزار سال زيسته بود



بله دوستان عزيز...

زندگي، درك همين اكنون است
زندگي، شوق رسيدن به همان فردايي‌ست..
كه نخواهد آمد.

تو نه در ديروزي ، و نه در فردايي
ظرف امروز، پُر از بودن توست
شايد اين خنده كه امروز، دريغش كردي...
آخرين فرصت همراهي با، اميد است.

زندگي شايد آن لبخندي‌ست، كه دريغش كرديم.
زندگي، زمزمه‌ي پاك حيات است، ميان دو سكوت.
زندگي، خاطره‌ي آمدن و رفتن ماست.
لحظه‌ي آمدن و رفتن ما، تنهايي‌ست...
من دلم مي‌خواهد...
قدر اين خاطره را دريابيم.

 

 جديدترين خدمات وبلاگ نويسان  ..منبع كامل عكسهاي كارتوني و زیبا ساز وبلاگ .. ܓܨஜミ★ミ گالری عکس قلب شیشه ایミ★ミஜܓܨ   http://ghalbe6ei.blogfa.com/جديدترين خدمات وبلاگ نويسان  ..منبع كامل عكسهاي كارتوني و زیبا ساز وبلاگ .. ܓܨஜミ★ミ گالری عکس قلب شیشه ایミ★ミஜܓܨ   http://ghalbe6ei.blogfa.com/

 

+نوشته شده در دوشنبه 28 دی1388ساعت10:3توسط سمين | |